قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
53
تاريخ نگارستان ( فارسى )
اين كيفيت نداشتى چگونه نزد ما علم تقرب برافراشتى آنگاه مبلغى نزد عجوز ارسال داشت و حكم باخراج تاجر نمود . [ 71 - ولىعهدى امين عباسى . ] 71 من بدايع الوقايع محمد امين فرزند رشيد در سن بيست و دو سالگى بموجب وليعهدى بر سرير جهانبانى نشست و بمقتضاى هوا و هوس جوانى مغلوب خواهش نفسانى گشته از كثرت لهو و لعب و فرط عيش و طرب بامور ملكى نمىپرداخت و مدار بر مخالطت زنان و جوانان نهاده سخن پيران و وزيران در دل او تأثير نداشت جامى : پند تلخ پدران در دل جامى نگرفت * زانكه ميل رخ شيرين پسرانست در او تا آنكه على بن عيسى هامان در دست طاهر ذو اليمينين كشته شد و هر لشكرى كه به مدافعهء او ميفرستادند مغلوب ميگرديد و چون طاهر بعقبهء حلوان رسيد هرثمة بن اعين از جانب مأمون بمدد او آمده طاهر حسب الحكم باهواز رفت و هرثمه از راه نهروان متوجه بغداد شد و طاهر در ظاهر امر در بغداد به دو پيوسته باتفاق بمحاصرهء آنجا قيام نمودند چون كار بر مستحفظان تنك شد اكثر امراء و لشكريان امين از او برگشته بطاهر پيوستند و امين را چاره نبود ناگزير بعضى از اركان دولتش صلاح در آن ديدند كه پناه بطاهر برده زنهار خواهند اما او بجانب هرثمة ميل داشت اخى شيرازى : عنان كار نه در دست مصلحتبين است * عنان بدست قضا ده كه مصلحت اين است چون همگنان در آن باب مبالغه از حد گذرانيدند وى گفت اى ياران از طاهر من بغايت هراسانم چه درين شبها خواب ديدم كه بر سر ديوارى ايستادهام بغايت رفيع طاهر در زير ديوار آغاز كندن ديوار كرده بيكبار ديوار از پاى درآمده و من بر زمين افتاده دستار از سرم دور شد القصه شبى كه امين در زورق نشسته خواست كه نزد هرثمه رود غلامان طاهر كه در كمين بودند زورق را سوراخ كرده امين از بيم جان خود را در آب انداخت و يكى از غلامان طاهر كه او را قريش دندانى گفتندى او را بقتل آورد و در تاريخ آل عباس از احمد بن سلام نقل مىكند كه مردم طاهر را نيز گرفته در خانهء مقيد ساختند چون پاسى از شب بگذشت آواز سواران برآمده در آن سراى را بكوفتند بيكبار آواز غلامان برآمد كه اينك پسر زبيده در آن اثنا امين را ديدم كه برهنه درآوردند آثار ادبار بر رخسار او ظاهر و از كمال ترس مىلرزيد من او را تسكين مىدادم در اين گفتگو بودم كه قوم عجمى درآمدند با شمشير هاى كشيده من از غايت وحشت خود را در پس ديوارى گرفتم و او بالشى را پناه خود ساخت و ايشان درآمده او را پارهپاره ساختند و سرشرا ببريدند و ببردند و هم وى آورده كه در آن چند روز كه او كشته مىشد شبى با ابراهيم بن مهدى در كنار دجله نشسته بود چون هوا خوش و فضا بغايت دلكش بود آغاز سرور نمود امين كنيزكى ضعيف نام را خواست كه او نيز سرود گويد قضا را آن جاريه آنچه گفت مضمونش دال بر نقل و ارتحال بود بنابراين امين آن را بفال بد گرفته از پيش خود دور كرد چون كنيز آغاز رفتن كرد گوشهء دامنش